کافه رگ راگ: جایی برای مکث میان سفر
اگر زیاد سفر کنید، دیر یا زود به یک عادت عجیب میرسید؛ دیگر دنبال معروفترین کافهی شهر نمیگردید، دنبال کافهای میگردید که بتوانید بیشتر از چیزی که برنامهریزی کرده بودید، آنجا بمانید. تفاوت این دو، از چیزی که به نظر میرسد بزرگتر است!
خیلی از کافهها برای این ساخته شدهاند که وارد شوید، سفارش بدهید، قهوهتان را بنوشید و جایتان را به نفر بعدی بدهید. هیچ ایرادی هم ندارد؛ ریتم آنها همین است. اما بعضی کافهها انگار با زمان، قرارداد دیگری بستهاند. جایی که کسی به ساعت نگاه نمیکند، میزها عجله ندارند و حتی خودت هم یادت میرود برای چه مدتی آمده بودی. جالب اینجاست که این حس، معمولا ربط زیادی به کیفیت قهوه ندارد.
اگر قرار باشد تمام روز را حوالی میدان نقش جهان قدم بزنید، احتمالا وسوسه میشوید همان اولین کافهای را انتخاب کنید که سر راهتان میبینید. اما گاهی ارزش دارد فقط چند دقیقه بیشتر راه بروید؛ نه برای اینکه الزاما قهوهی بهتری پیدا کنید، بلکه برای اینکه از شلوغی فاصله بگیرید، بدون اینکه از شهر دور شوید. همین چند دقیقه، ریتم همهچیز را عوض میکند. هنوز نقش جهان آنقدر نزدیک هست که بعد از تمام شدن قهوه دوباره به سمتش برگردید، اما آنقدر از هیاهویش فاصله گرفتهاید که دیگر احساس نمیکنید وسط جریان بیپایان رفتوآمد نشستهاید.
همینجا است که تفاوت یک کافهی معمولی با جایی که کمکم تبدیل به روتین آدمها میشود، خودش را نشان میدهد. اگر دقت کنید، رفتار آدمها در بعضی کافهها فرق میکند. در بعضی جاها لپتاپ حتی از کیف بیرون نمیآید، کتاب همانطور بسته میماند و همه انگار فقط منتظر تمام شدن سفارششان هستند. اما در بعضی کافهها، زمان کش میآید. یکی کتابی از قفسه برمیدارد و چند صفحه میخواند، نفر دیگری لپتاپش را باز کرده و بیعجله مشغول کار است، دو نفر گوشهای آرام حرف میزنند و هیچکس احساس نمیکند باید زودتر میزش را خالی کند. این اتفاقها تصادفی نیستند؛ فضا آنها را ممکن میکند.
کتابخانه در چنین جاهایی بیشتر از اینکه بخشی از دکور باشد، بخشی از زندگی روزمرهی کافه است. ممکن است کتابی را از روی قفسه بردارید، چند صفحه بخوانید، دوباره سراغ قهوهتان بروید و بعد بیاختیار به همان کتاب برگردید. هیچ اتفاق خارقالعادهای نمیافتد، اما دقیقا همین لحظههای ساده هستند که باعث میشوند یک کافه، بیشتر شبیه بخشی از شهر به نظر برسد تا فقط جایی برای نوشیدن قهوه.
همین موضوع درباره پنجرههای بزرگ هم صدق میکند. معمولا وقتی از نمای بیرون از پنجره حرف میزنیم، ذهنمان به سمت منظرههای باشکوه میرود؛ کوه، دریا یا یک بنای تاریخی. اما گاهی بهترین منظره، فقط یک خیابان معمولی است. جایی که بتوانید بدون عجله، رفتوآمد آدمها را تماشا کنید و حس کنید هنوز با شهر در ارتباط هستید. دیوارهای شیشهای دقیقاً همین کار را میکنند؛ مرز بین داخل و بیرون را کمرنگ میکنند و اجازه میدهند شهر، حتی وقتی پشت میز نشستهاید، بخشی از تجربهتان باقی بماند.
شاید به همین دلیل است که نقش باریستا هم در بعضی کافهها متفاوت میشود. در بسیاری از جاها، ارتباط شما با باریستا از سفارش شروع میشود و همانجا هم تمام میشود. اما بعضی کافهها این فاصلهی همیشگی بین پشت بار و مشتری را از بین میبرند. نه با رفتار نمایشی یا گفتوگوهای از پیش تمرینشده، بلکه با همان صمیمیت سادهای که باعث میشود دفعهی دوم، سلام کردن طبیعیتر از سفارش دادن به نظر برسد.
چند وقت پیش در کافه رگ راگ نشسته بودم و بعد از مدتی متوجه چیزی شدم که در نگاه اول اصلا به چشمم نیامده بود؛ تقریبا هیچ میزی شبیه میز کناری نبود. یک نفر مشغول کار بود و هر چند دقیقه جرعهای از قهوهاش مینوشید، دو نفر بین قفسههای کتاب دنبال چیزی برای خواندن میگشتند، یک زوج کنار دیوار شیشهای نشسته بودند و بیشتر از اینکه حرف بزنند، بیرون را نگاه میکردند و پشت بار، باریستا با یکی از مشتریها درباره نوع دانهی قهوه صحبت میکرد؛ نه از آن گفتوگوهایی که برای فروش بیشتر شکل میگیرد، بلکه از آن جنس مکالمههایی که معلوم است قبلا هم بارها ادامه پیدا کردهاند.
همانجا بود که فهمیدم چرا بعضی کافهها بیشتر از بقیه در ذهن میمانند. نه چون همه برای یک دلیل مشترک به آنجا میآیند، بلکه چون هر کسی میتواند دلیل خودش را برای ماندن پیدا کند. یکی چند ساعت کار میکند، یکی کتاب میخواند، یکی فقط میخواهد بعد از پیادهروی در حوالی نقش جهان، جایی پیدا کند که عجلهای برای ترک کردنش نداشته باشد.
و بعد، بدون اینکه از قبل برنامهای داشته باشید، شاید یک تیرامیسو سفارش بدهید، فقط چون روی بیشتر میزها دیدهاید و کنجکاو شدهاید بدانید چرا! یا شاید بوی پیتزای پپرونی از چند میز آنطرفتر نظرتان را جلب کند. نکته این نیست که چه سفارشی میدهید؛ نکته این است که هیچکدام از این تصمیمها را از قبل نگرفته بودید، همانطور که از قبل هم تصمیم نگرفته بودید بیشتر از یک ساعت بمانید.
کافه رگ راگ در اصفهان؛ جایی که برای نوشیدن یک فنجان قهوه واردش میشوید، اما وقتی از در بیرون میآیید، متوجه میشوید بخش قابل توجهی از روزتان را همانجا جا گذاشتهاید.
برای مشاهدهی مِنوی کافه رگ راگ کلیک کنید.
مسیح عباسی
