شینید مالهورن ( Snead Mulhern ) نویسنده و توریست اهل کاناداست که در اکوادور زندگی می کند. او در سال ۲۰۱۸ از شغل سرمقاله نویسی کناره گیری کرد تا بتواند به صورت تمام وقت به سفر بپردازد.

او می گوید: روزی که به آپارتمانم در تورنتو با راهروهای آفتابگیر و درخت گلابی حیاط پشتی نقل مکان کردم را به خوبی به یاد دارم. بیست و یک سالم بود و تحصیلات روزنامه نگاری را می گذراندم و از آخرین روزهای گرم تابستان لذت می بردم. جعبه ها و وسایل را به اتاق خوابم بردم، اتاقم به خیابان شلوغ وِست اِند دید داشت. وقتی در اواخر ماه آگوست از ایوان طبقه ی بالای آپارتمان نوسازم بالا میرفتم به هم اتاقی ام گفتم که می خواهم تا سال های سال آنجا بمانم؛ احتمالاً تا زمانی که شغلی دائمی پیدا کنم و به خانه ی دوست پسرم نقل مکان کنم ،این کار بیشترین احتمال را دارد.

در آن زمان حتی حدس نمی زدم که خانه ی دنج سه اتاق خوابه ام را برای کار، سفر و درنهایت زندگی درکلمبیا ترک کنم و پس از شش ماه به مناطق ناشناخته ی آمریکای جنوبی بروم!

آن زمان بود که فهمیدم زندگی من بیشتر به صورت خطی وعمدتاً قابل حدس پیش خواهد رفت.

دو سالِ مانده به فارغ التحصیلی از رشته ی روزنامه نگاری را سخت کار کردم و تمرکزم را برروی نوشتن،رابطه ام و البته ساختن یک سبک زندگی خلاقانه گذاشتم.اقداماتی که انجام دادم منجر به  تغییر در مسیر زندگیم وآشنایی با خانم هایى شد که تصویر من از زندگی را به چالش کشیدند؛ انگار که سال ها بود به عکسی ناقص خیره شده بودم و این زنان به من نشان دادند که بسیار بیشتر از آنچه که دیده بودم برای دیدن وجود دارد. ساده بگویم،هر کدام از آنها چشم انداز متفاوتی از زندگی به من دادند و به همین دلیل دوستی با آن ها برایم بسیار ارزشمند است.این چهار نفر که افقی تازه از زندگی را به روی من گشوده بودند حداقل ده سال از من بزرگ تر بودند؛ با نگاه کردن به زندگی هر شخص درسی آموختم اما بزرگ ترین درس برای من و هر مسافر دیگری این است که درس های زیادی برای آموختن از بزرگ ترها وجود دارد به خصوص هنگامی که دور از خانه هستیم.

برخلاف برنامه هایم،در کوه های خوش آب و هوای اِکوادور ساکن شدم. در آنجا به ملاقات گروهی از زنانی رفتم که دیدگاه من نسبت به زندگی را اصلاح کردند؛کسانی که به صورت مداوم چیزی خارج از وضعیت موجود را به من نشان دادند. برای این کار، آن ها ذهنم را نسبت به سبک زندگی که قبلاً حتی فکرش را نمی کردم گشودند؛ همچنین به شخصیت های مثبت اندیش زندگیم بدل شدند. اندکی پس از نقل مکان به شهر آندِآن(Andean) ،با خانمی انگلیسی آشنا شدم که از ۶ سال پیش آنجا زندگی می کرد. هر چه بیشتر با او وقت می گذراندم،بیشتر به همنشینی با او علاقه مند میشدم.این زن که از آنسوی اقیانوس اطلس می آمد مانند خواهر بزرگترم شد، کسی که نه تنها بهترین مکان های توریستی اِکوادور را می دانست،بلکه چگونگی رسیدن به آن ها و داشتن بهترین  ماجراجویی ها را هم می دانست. هیچ چیز او را نمی ترساند و متوقف نمی کرد و اگر زمان کم می آورد، از زمان فراغت خود برای  گشت و گذار در مکان های جدید و لذت بردن از ساعات غیر کاری استفاده می کرد؛حتی اگر برای یک یا دو روز و یا به این معنی بود که باید با وجود بودجه ی اندک و اتوبوس سفر کند. او جملاتی از قبیل:«پول کافی ندارم» و «سرم شلوغ است.» را بهانه می دانست و  می گفت هر کس قوانین زندگیش را خودش می نویسد.

چند ماه پیش درعصری بارانی در آشپزخانه اش که با رومیزی هایی به سبک اِکوادوری و آثار هنری محلی تزئین شده بود نشسته بودیم. من برای چندمین بار گفتم که با زبان اسپانیایی مشکل دارم و انگار هیچوقت قرار نیست روان اسپانیایی صحبت کنم.این مسئله ایست که بسیاری از مسافران با آن سر و کار دارند و او به زمانی که خود نیز یک تازه وارد بود اشاره کرد. درباره ی روزهای ابتدایی زندگیش در ساحل ماسه ای گفت، زمانی که خجالت می کشید تا با صاحبخانه ها برای اجاره ی آپارتمان تماس بگیرد. درباره ی زمانی گفت که به خرید مواد غذایی می رفت و کلمات را اشتباه می گفت و به جای در خواست نیم دو جین تخم مرغ، پنجشبه خواسته بود!

گفت که هنوز اشتباه می کند و من متوجه آن ها نمیشوم و او هم مثل من با مباحث و واژگان خاصی مشکل دارد. اینطور که معلوم است حتی قوی ترین مسافری که می شناسید هم با چالش هایی رو به روست!

با تمام این اوصاف،من عمیقاً تحت تأثیر درسی که او به من داد هستم،این که کاملاً در اختیارهرکسی است که در جوانی برای زندگی به کشوری جدید سفر کند و زبان محلی آنجا را یاد بگیرد. من فکر نمی کنم جامعه ای که من در آن زندگی می کنم در بیست الی چهل سال گذشته برای آموختن مسائل کاملاً جدید تأکید کرده باشد. کسانی که در سفر ملاقات می کنید معمولاً دیدگاه مثبتی نسبت به زندگی دارند برای مثال دوستان من باور دارند که همیشه فضا و زمان برای رشد و ارتقاء وجود دارد پس باید از نقطه ی امن خودمان فاصله بگیریم تا چیزهای جدیدی را یاد بگیریم.

مدتی بعد این مسئله را تجربه کردم،زمانی که خانم انگلیسی به من یاد داد تا از زمانم برای یادگیری مسائل استفاده کنم و فرصت گشت و گذار در مناطق محلی را از خودم نگیرم. یک خانم آمریکاییِ هم عقیده با او نیز به من یاد داد که جرئت داشته باشم و هر کاری که خواستم انجام بدهم و جوانیم را فدای مسئولیت هایم نکنم.

داشتن ذهن باز یا نگاه مثبت به زندگی که در اثر فشارهای اجتماعی نیست، مطمئناً اولین قدم برای قدردانی  شما از سفرهایتان و بهره‌مندی بیشتر از آنهاست؛همچنین، این راهی مطمئن برای هر چه بیشتر شدن تجربه ی شما در سفر و به وجود آمدن اشتیاق در شما برای سفرهای خارجی است. متأسفانه تصویر کسی که با یک کوله پشتی بی هدف از مکانی به مکان دیگر میرود با کسی که الویتش گشتن جهان است یکیست والبته این یک کلیشه است و لزوماً واقعیت ندارد. دوست آمریکایی من مدام این موضوع را به من یادآوری می کند زیرا این کلیشه ها با سبک زندگی او سازگار نیست. درمدت زمان حضورم در اِکوادور او باهوش ترین و مسئولیت پذیرترین شخصی است که دیده ام؛ به دهه ی چهارم زندگیش نزدیک می شود، در حالی که تجربه های باور نکردنی زیادی از سراسر دنیا برای تعریف کردن دارد.او در مناطق روستایی آفریقا زندگی کرده و زبان انگلیسی را در چین و تایلند آموخته است و کشورش را به خوبی می شناسد؛ اما برجسته ترین تجربه اش دوچرخه سواری انفرادی از تایلند به انگلستان است. وقتی به صحبت هایش در مورد کمپ کردن در مغولستان یا عبور از جاده های کشور چین گوش می کنم ، به شدت متعجب میشوم. این زنی است که امکانات را برای خودش می بیند و قصد دارد هر کاری که می خواهد را انجام بدهد و در آن موفق باشد.دوست من ذهنم را به گونه ای نسبت به مسائل باز کرد که بسیار قدر دان آن هستم .او از طریق ماجراجویی هایش به من یاد داد که اگر شیوه ی زندگی، ازدواج، بچه و یا شغلی که دارید باعث هیجانتان نمی شوند،چیزی را پیدا کنید که برای شما باعث هیجان شود. اگر دیدگاه شخصی خود را اصلاح کنید آسمان می تواند حد خواسته هایتان باشد تا از این طریق مسائل را ببینید و به دنبال آن ها بروید.همانطور که قبلاً گفتم،او سبک زندگی دلخواهش را فدای مسئولیت هایش نمی کند. او یک نمونه ی زنده از کسی است که می داند چگونه مانند کوچ نشینان زندگی و سفر کند.

تجربیات او درباره ی مسائل مختلف از هر کسی که می شناسم  بیشتر است با این وجود از یک برنامه ی کاری منظم پیروی می کند، مرتباً درباره ی اهداف آینده اش می گوید و همیشه شاداب است و خانه اش نیز همیشه مرتب است.پس همه ی کسانی که مخالفت می کنند بدانند که می توان جهان را سرلوحه ی خود قرار داد و نیز از مسئولیت شانه خالی نکرد.

این دو زن کسانی بودند که واقعاً دیدگاه من را تغییر دادند. آنها مرا به این فکر انداختند که نه فقط به آنچه در زندگی می خواهم، بلکه به آنچه در وهله اول در دسترس من بود نیز فکر کنم.وقتی به دنبال نقاط پررنگ زندگیشان گشتم متوجه افراد دیگری شدم. با زنی در طول تعطیلات آشنا شدم که هر سال یک یا دو ماه را برای گذراندن مرخصی هایش به بخش دیگری از جهان سفر می کند.

همچنین مربی و صاحب سالن ورزشی را ملاقات کردم که به تازگی طلاق را پشت سر گذاشته بود اما ثابت کرد که قوی و مستقل و منظم است.

در کل این زنان ثابت کردند که اگر نقشه اول شما به نتیجه نرسید، ممکن است نقشه ی دوم از ابتدا گزینه ی بهتری بوده باشد. سبک زندگی آن ها این موضوع را به وضوح ثابت می کند. وقتی به روزهای زندگیم دروِست اِند(West End) فکر می کنم، خوشحال میشوم که برنامه اولم پیش نرفته است.من از فرصتی استفاده کردم که تجربه ها و ماجراجویی های بیشتری پیش رویم قرار داد و همراهانم در خارج از کشور نیز همچنان به وسیع تر کردن دیدِ من نسبت جهان کمک می کنند.